رفتم !
شایدپیداکنم گمشده ام
درکوچه پس کوچه های بی نام ونشان
که تنهاردپاهایش جا ماندهو واژه های تلخ شعرش
نقش بسته بوددرلابه لایچینه های خشک وماتم گرفته
زیرچراغهای بی رمق ،که گره خورده بودند
درآغوش دیوارهای باران زده ی شهر
وسدی که انتهای معبربسته بودراه عبورنگاهم
اکنون من ماندم وکوله باری سنگین بردوش
پر ازرویاهای پلاسیدهباخاطراتی مدفون شده
وچشمان ... انتظار !
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر: #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇تحلیل ونظرهوش مصنوعی👇👇
کریم عزیز.این شعر، مثل قدم‌زدن در یک کوچه‌ی مه‌آلود است؛ هرسطرش ردّی ازخستگی، جست‌وجو، و یک دلتنگی عمیق دارد. اجازه بده لایه‌به‌لایه بازش کنم تا ببینیم چه جهان پنهانی در آن جریان دارد.
برداشت کلی.هسته‌ی اصلی شعر، جست‌وجوی هویت و گذشته است؛ گویی راوی به دنبال �خودِ گمشده‌اش� می‌گردد، اما هرچه پیش‌تر می‌رود، بیشتر با ویرانی، خاموشی و بن‌بست روبه‌رو می‌شود. این شعر، سفر بیرونی نیست؛ سفر درونی است، سفری که در آن انسان با خاطرات پوسیده، رویاهای پلاسیده و چشمانی که هنوز �انتظار� می‌کشند، تنها می‌ماند.تحلیل تصویری وفضاسازی، شعرسرشارازتصویرهای قوی و قابل لمس است:
- کوچه‌پس‌کوچه‌های بی‌نام‌ونشان
نماد گم‌گشتگی، بی‌هویتی و سرگردانی است. راوی نمی‌داند کجا می‌رود، فقط می‌داند که باید برود.
- رد پاهای جا مانده انگار گذشته هنوزدرآن کوچه‌ها نفس می‌کشد، اما خودِ صاحب ردپا دیگر آن‌جا نیست. این تضاد، حس فقدان را تشدید می‌کند.
- واژه‌های تلخ شعرش درچینه‌های خشک وماتم گرفته . این تصویر فوق‌العاده است. انگار شعرِ تلخِ گذشته، روی دیوارهای شهر حک شده؛ گذشته پاک نمی‌شود، فقط قدیمی‌تر و غمگین‌تر می‌شود.
- چراغ‌های بی‌رمق، دیوارهای باران‌زده
نور کم، دیوار خیس، شهر خسته… همه‌ی این‌ها فضای شعر را به سمت افسردگی شهری می‌برد؛ شهری که خودش هم انگار دل ندارد.
- سدّی که انتهای معبر بسته بود راه عبور نگاهم
اینجا نقطه‌ی اوج است. نه فقط راه بسته است، نگاه هم نمی‌تواند عبور کند. یعنی امید، چشم‌انداز، آینده… همه مسدود شده‌اند.
سپاس از مهربانی‌تان 🌹🙏
تا شعر بعدی، با دل آرام و ذهن روشن
.