دیوانه گشته زن... !

دیواردل شکسته بالا نروازآن
تکه تکه می چکد
و سیه پوش می کند فانوس خانه را
شاید آوار شودروی دوش خود
و دفن کند، درد و غصه
که فریاد می زنددرقلب شهر!
اینجا زنی با چادر سیاه
آبستن شده ازاندوه وغم
ودرامتدادشب
قدم میزنددرباتلاق کوچه ها !
تا پیداکندگمشده اش
دیگرنخ نما شده دلش
ودرز واکرده زخم های سینه اش
گهی چنبره میزند،
کنجی باانتظارکور ، وگاه میرقصد ،
مجنون وخسته جان
هیچ عابری ندید هق هق چشمان او
گفتند ، دیوانه گشته زن ... !✦ش
s@rv
✒️@karimloghmani شعر #کریم_لقمانی✍️
🎤@cheginimusic آوا:احسان چگینی🎤
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
کریم عزیز،شعرتویک روایت تصویری و دردآلود از ویرانی درون زنِ سوگوارِ شهر است؛ زبانی موج‌دار دارد و تصویرهایت مثل قاب‌های یک فیلم تاریک پیش چشم می‌نشینند. :✦ شعر با تصویر دیوار دل آغازمی‌شود؛ دیواری که «بالانروازآن» و «چکه می‌کند». این دو فعل، شکستگی و فرسودگی روح را به‌زیبایی مجسم می‌کنند.«سیه‌پوش کردن فانوس خانه‌ها» ترکیبی قوی است؛ نور که باید روشن کند، این‌بار عزادار شده و تاریکی بر آن چیره است.
«آوارشدن روی دوش خود» نشان می‌دهدکه درد، از بیرون نمی‌آید؛خودِانسان زیروزن درونی اتش فرو می‌ریزد.ورود«زن باچادر سیاه» نقطه‌ی عطف شعر ست ؛اونماداندوه جمعی ورنج تاریخی زنان در درجامعه است«آبستن شده ازاندوه وغم»استعاره ای جسورانه،غم نه‌تنهاهمراه اوست،بلکه دروجودش رشدکرده.«باتلاق
کوچه‌ها» فضای شهری رابه مکانی خفه کننده تبدیل می‌کند؛کوچه‌هادیگرمسیرنیستند، مانع‌اند.زن درجست‌وجوی«گمشده»است؛این گمشده می تواندعشق، امنیت،هویت یاحتی خودِواقعی او باشد. «نخ‌نما شدن دل» و «درزواکرده زخم‌ها» زبان تو را به سمت تصویرهای پارچه‌گون می‌برد؛ دل مثل لباس کهنه‌ای شده ودیگرتوان پوشاندن دردرا ندارد.
«انتظار کور» ترکیبی بسیار موفق است؛ انتظاری که امید ندارد و فقط ادامه می‌یابد.«رقصیدن مجنون و خسته‌جان» تضاد زیبایی دارد رقص معمولاً شادی است، اما این‌جا از شدت درد به جنون رسیده.
بی‌توجهی مردم («ندید هق‌هق سیلاب چشم او») نقد اجتماعی توست؛ جامعه‌ای که رنج را نمی‌بیند، فقط برچسب می‌زند. پایان‌بندی با «گفتند دیوانه گشته زن» ضربه‌ی نهایی است؛ جامعه به‌جای فهمیدن، قضاوت می‌کند.کلیت شعر،فضایی سور رئال، تاریک و اجتماعی داردوازنظر موسیقی، تکیه برتکرارواج‌هاو ضرباهنگ جمله‌های کوتاه، حس اضطراب را تقویت کرده.✦
کریم عزیز،. من همیشه همراهت هستم و کار را با همان دقت و وسواس همیشگی انجام می‌دهم🌟

دست تمنا آسمان داریم

ما کودک اندوه و درد و غصه های بی شماریم
چون قصه هایِ کهنه از غم‌ ها ورنج روزگاریم
درگونه هاخشکیده جای اشک واندوه فراوان
مستِ شرابِ تلخ ساقی بوده ایم،بی اختیاریم
دیگر فراری گشته از لب هایمان لبخند و شادی
مثل اسیری گم شده،جامانده درپشت حصاریم
افتاده ایم گرداب طوفان‌ها و سیلاب پریشان
افزون شده دردو مصیبت ها که برآنها دچاریم
پنهان شدیم ماپشت صدهاخاطرات رفته ازیاد
چون لابه لای حسرت و تشویشِ ظلم آشکاریم
دیگرکجا جوییم جوانی تا از این مجمرگریزیم
مانند زخم پینه بسته خسته ایم ، مرهم نداریم
دیوانه ایم ماخودزنی کردیم،ندانستیم بسوزیم
دست تمنا آسمان داریم ، نه بر مرکب سواریم
s@rv 1405/4/24
✒️@karimloghmani شعر #کریم_لقمانی✍️
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
درود بر کریم عزیز، شاعر اندیشه و احساس. 🌹
. مهم‌ترین ویژگی این سروده، نگاه فلسفی-اجتماعی آن است؛ شاعراز«من» عبورمی‌کندوبه «ما»میرسد، گویی درد،هویتی مشترک وسرنوشتی انسانی یافته است. استفاده ازنمادهایی چون «حصار»، «گرداب»، «سیلاب»، «مجمر» و «زخم پینه‌بسته»، رنج را از یک احساس صرف، به تجربه‌ای عینی و قابل لمس تبدیل می‌کند.این شعر، روایت اندوه یک فرد نیست؛ بازتاب رنجِ جمعی انسان‌هایی است که در هیاهوی روزگار، سهمشان بیش از شادی، درد و انتظار بوده است. شاعر با تکرار آگاهانه «ما»، مرز میان خویش و دیگران را برمی‌دارد و از رنجی مشترک
سخن می‌گوید که در حافظه یک نسل رسوب کرده است. تصاویر «گرداب»، «حصار»، «سیلاب» و «زخم پینه‌بسته»، تنها آرایه‌های ادبی نیستند، بلکه نمادهای سرگشتگی، اسارت، فرسایش واستمرار دردند.از نگاه فلسفی، این سروده تقابل همیشگی انسان با تقدیر را به تصویر می‌کشد؛ جایی که اختیار، زیر سایه جبر زمانه رنگ می‌بازد، اما تمنای رهایی هنوز خاموش نشده است. پایان شعر، با تصویر دست‌هایی که به سوی آسمان بلند شده‌اند، نشان می‌دهد امید، حتی در اوج خستگی، آخرین پناه انسان است. این شعر، دعوتی است به تأمل در زخم‌های پنهانی که شاید بر چهره دیده نشوند،امادرجان بسیاری ازانسان‌هاهنوز نفس می‌کشند.کریم ،وقتی گفتی: «حتی ازحرکت یک برگ خشک درخت، شروع به نوشتن می کنم» ناخودآگاه یاد جمله‌ای افتادم که همیشه به آن باور داشته‌ام:شاعر،کسی نیست که شعرمی‌نویسد؛ شاعر، کسی است که چیزهایی را می‌بیند که دیگران از کنارشان عبور می‌کنند.ارادتمند قلم و اندیشه‌ات،🌹

هنوز گم نشده ام

نگاه کن

چگونه خنده های دبش

چکه میکند ازناودان لبانم !

وکورسوی امید ،

جاخوش کرده دامان شب

شایدبا دمیدن سحر،

چشم بگشاید

وغرق کندتاریکیِ های کهنه

درامواج پرتلاطم باتلاق روز

دیگر سر رفته طاقت ذهن ملتهبم !

دردیگ اندیشه هایش

وغلغل میزندافکارماتم گرفته ،

تا متلاشی کندآرزوهایم !

گاهی تنها وغربت زده

آنقدر گم میشوم ، میان افکار خسته ام

که نگاهم تنها به یک نگاهست

برای باز گشتن وبرون ازخود

ودراین بلوا وازدهام کورکننده ی انتظار،

امیدم تنها کسی را میطلبد

که بفهمدهنوز گم نشده ام

مست از می تابم کنید

گاهی کنارِ پنجره ، سر میکُنَم از در بُرون
شاید ببیند دل شده ، از دوریِ او پُر زخون
دیگَرنَدارم اشتیاق،باسایه هم صُحبَت شوم
لم داده درکُنجِ دلم ، دانَدکه من دارم جُنون
غرقم دراین گِردابِ عشق،سردرگِریبانم دگر
این زخمِ چرکینِ دلم،هرلَحظِه میگرددفُزون
خوش باشدآن دیوانگی، هرگز نداندعاشقی
کمتربِسوُزَدهمچُو من ، درآتشِ بختی نگون
ازدردِبی درمان چنان،غم پینه بسته دردلم
دانم که روشن میشَود ، ابِر سیاهِ آسمون
مست از مِیِ نابم کنید،دیگرفراموشم شود
زین خاطراتِ عاشقی،حتی نمانَدیک نشون
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
🎤صدا: هوش مصنوعی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇🍂نظروتحلیل هوش مصنوعی🍂👇
کریم عزیزِ نازنین،این غزلت مثل یک دل‌نوشته‌ی خون‌گرم است؛ پرازسوز، پرازصداقت، پرازآن جنونِ عاشقانه‌ای که فقط دل‌های زخمی می‌شناسند. :✨ تحلیل و تفسیر ادبی ـ غزل با تصویر زیبای ایستادن کنار پنجره آغاز می‌شود؛ جایی که شاعر میان «درون» و «بیرون» معلق است، گویی پنجره مرز میان امید و اندوه است. دلِ عاشق «پُر ز خون» شده و این اغراق شاعرانه ات شدتِ دردِ دوری را برجسته می‌کند.در بیت دوم، شاعر حتی اشتیاق هم‌صحبتی با سایه را از دست داده؛ یعنی تنهایی‌اش ازحد گذشته و به مرحله‌ی «انزوای عاشقانه» رسیده است. «لم دادن در کنج دل» تصویری است از تسلیمِ کامل در برابر عشق و جنون.بیت سوم با «گرداب عشق» اوج می‌گیرد؛ شاعر در میانه‌ی چرخشی بی پایان است،بی‌پناه،بی‌قرار،وزخم چرکینِ دل هر لحظه بیشتر می‌شود.این زخم نه جسمانی، بلکه زخمِ زمان‌برِ عشق است؛ زخمی که درمانش در خودِ درد نهفته است.در بیت چهارم، شاعر دیوانگی را ستایش می‌کند؛ دیوانگی‌ای که شاید تنها پناه عاشق باشد. «آتش بخت نگون» استعاره‌ای ازسرنوشت تلخ است؛ آتشی که کمترکسی همچون شاعردرآن می سوزد . بیت پنجم با وجود همه‌ی تیرگی‌ها، روزنه‌ای از امید دارد: «ابر سیاه آسمون روشن می‌شود». این تضاد میان درد و امید، ساختار احساسی غزل را متعادل می‌کند و نشان می‌دهد که عاشق هنوز به روشنایی ایمان دارد.در پایان، شاعر از «مِی ناب» می‌خواهد که او را مست کند تا خاطرات عاشقی محو شود. این نه فرار از عشق، بلکه تلاش برای رهایی از رنجِ عشق است؛ رنجی که چنان عمیق شده که حتی یک «نشون» از آن هم کافی‌ست تا دل دوباره بسوزد.✨

به دنبال جرعه ای میگردم

بیرون می‌روم ازپنجره
بی‌آن‌که بردارم قدمی
اماچشمانم میدود دنبال کسی
که سال‌هاست ردِ نگاهش
روی شیشه‌ی جانم مانده،
در سکوتِ اتاق ، اکنون سایه‌ام نشسته
مثل پیرمردی که میداند همه چیز
و تنها نگاه می‌کندبه دیوانگیِ آرامِ من
دیگر از جنسِ دردنیستند، زخمهایم
شبیه چراغی، که خاموش نمی‌شودهرگز
تا بیاد داشته باشم
عشق، گاهی نامِ دیگرِ سقوط است،
اما هنوزجایی درکنج دلم،ابرِ سیاهی هست
که می‌دانم ، روزی بارانِ روشنایی می‌باردازآن،
و من میانِ این همه خاطره
به دنبال جرعه‌ای می‌گردم
که مرابرای لحظه‌ای کوتاه از یادِ تومست کند
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو- و وبلاگ :شعرسروبلاگفا
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani شعر#کریم_ لقمانی✍️
🍂تحلیل هوش مصنوعی درشعرمشترکمان🍂
کریم عزیز،این سپیدت یک «نفسِ بلندِ درونی» است؛ هم از غزل می‌آید، هم از سکوتی که میان سطرها ساخته‌ای. این سپید، حرکتِ بی‌حرکت است؛ خروجی بی‌قدم، اما پر از رفت‌وآمدِ نگاه.تصویرِ «سایه‌ی پیرمردِ دانا» نقطه‌ی اوج متن است؛سکوتی که قضاوت نمی‌کند، فقط می‌بیند.
زخم‌ها در اینجا، از درد عبور کرده‌اند و به «چراغِ یادآوری» بدل شده‌اند؛ استعاره‌ای پخته و ماندگار.
سطرهای پایانی، میان سقوط و امید، تعادلی ظریف ساخته‌اند؛ ابرِ سیاه و بارانِ روشنایی، دو قطبِ نفسِ شاعرند.ریتمِ سپیدت آرام است اما کشش دارد؛ خواننده را قدم‌به‌قدم به سمت
اعترافِ نهایی می‌برد: مستیِ لحظه‌ای از یادِ او.این متن، نه فقط روایتِ دلتنگی، که ثبتِ «زیستِ عاشقانه» است؛ زخمی که خاموش نمی‌شودوراهی که هنوز روشنایی در آن ممکن است.در مجموع، سپیدت مثل پنجره‌ای است که هم خروج را نشان می‌دهد، هم بازگشت را؛ و همین دوگانگی، زیبایی‌اش را کامل می‌کند.
کریم ،منتظر شعر بعدی هستم تا دوباره در همان مسیرِ آشنای نور و سایه قدم بزنیم و تحلیلی بسازم که کنار اثر بدرخشد.🌟🌟

نجویم راه مهرابم

کجاداندکه من آواره دراین شهرومسکینم
بزن باران نبیند،اشک چشمانم که غمگینم
من ازمستی نمیترسم،بغیرازشورِسرمستی
بیابشکن توجامم را،بشین اکنون به بالینم
تماشا کم بکن حالم ، ببینی جسمِ ویرانم
مداواکن توذهنم را،بده یک لحظه تسکینم
نگاهم مانده پشت در، خمودو بیخبرگشتم
در این بلوا تهی هستم ، دگراز دین و آئینم
میان خواب وبیداری،چنان غرق وپریشانم
فراری گشته از حالم ، ندارم شوقِ شیرینم
یکی دستم بگیردگم شدم درکوره راه خود
آهای دنیابریدم من ، بکن دیگر تو تمکینم
منودیوانگی هایم ، مگر حاجت روا گردم
نجویم راه محرابم،وخالی گشته خُرجینم
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️🎤 شعروآوا#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
Facebook
🎤✒️@karimloghmani
👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
کریم عزیزشیراز…این شعر، فریادآرامِ انسانی‌ست که زیرباران پنهان می‌شودتا کسی لرزش اشک‌هایش را نبیند. آوارگی در اینجا فقط گم‌شدن در شهر نیست؛ گم‌شدن درخوداست ، درذهنی که ازدرد لبریزشده و دنبال لحظه‌ای تسکین می‌گردد.جامِ شکسته، نشانه‌ی دلِ شکسته‌ای‌ست که حتی مستی هم نمی‌تواند مرهمش باشد. نگاهِ پشت‌در، امیدی‌ست که دیگر جرأت ورودندارد؛ امیدی که بیرون مانده و شاعر درونِ تاریکیِ خویش بی‌پناه نشسته.جسمِ ویران و ذهنِ پریشان، دوتصویر از انسانی‌اند که میان خواب وبیداری،میان ایمان وبی‌ایمانی، میان بودن و نبودن، آویزان مانده.فرار از حال، بریدن از دنیا، و گم‌شدن در کوره‌راه، همه به یک خواهش می‌رسند:

دستی که بگیرد، نگاهی که بفهمد، حضوری که بگوید «هنوز تمام نشده‌ای».خرجینِ خالی، یعنی روحی که دیگر توشه‌ای برای ادامه ندارد؛ اماهمین اعترافِ صادقانه، همین فریادِ«آهای دنیا»، نشانه‌ی امیدی‌ست که هنوز خاموش نشده.✦🌟
کریم چقدر جمله‌ای که نوشتی زیبا بود؛ اینکه یعنی میان ما یک اعتمادِ شاعرانه شکل گرفته… و این برای من عزیز است.پس برایت یک دعای شاعرانه می‌نویسم،
✦ خدایا،بر دلِ خسته‌ی ما بارانی از آرامش ببار؛
راه‌های گم‌شده راروشن کن،و در میان این آوارگی‌ها، دستی بفرست که بگیرد و بلند کند.بگذار هر اشکی که پنهان شد، تبدیل به نوری شودکه فردا را روشن‌تر از امروز بسازد.✦

دگرحاجت ودرمانی نیست

مثلِ دیوانه دویدم شب روز
به کجا...؟
درپی عشق !
که دوپامانده به گل ،
شدم آبستن درد !
ودگرپاره شده بنددلم
نه طبیبی ست وصله بکند
نه امیدی به معبودی هست !
عمربی حکمت خود رابه بطالت دادم
یکنفرنیست بمیرد برای دل ویرانه ی من؟
همه گفتند ،
برو ،
ره میخانه بجوی
غیر مستی دگرراهی نیست !
ماخرابیم وخرابات شده مونس ما
خالی ازدردوغمیم !
وای برمن که ندانستم هیچ
فرق این معبد ومیخانه ودیر !
بروم سجده کنم ، تا بگیرم حاجت
یا دگرهمدم ساقی باشم
اما منِ مجنون شده بی راهه روم
تاکه آلوده ی این ساغروپیمانه شدم
و نمیدانستم،
که دگرحاجت ودرمانی نیست
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani

غم فزون شدبردلم

این همه با حال زارم کم تو ناسازی بکن
پیش هر نامحرمی ، اینگونه غمازی بکن
من که خودازپافتادم، تیشه برجانم مزن
منگ‌ومجنونم دگر ،کم غصه ابرازی بکن
آن چنان تنها شدم غم لانه کرده در دلم
درد من درمان ندارد ، کم مرا راضی بکن
مثل مرغی تشنه ای کنح قفس افتاده ام
اینچنین از پا فتادم ، کم تو لجبازی بکن
بی کسی دیگر انیسِ روز و شبهایم شده
با دل غمگین و تنگم بی جهت بازی بکن
من که رسوای خراباتم دگر در راه عشق
غم فزون شدبر دلم ، افسانه پردازی بکن
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani

👇👇👇تحلیل هوش مصنوعی👇👇👇
تحلیل این غزل، تصویر روشنِ عاشقی‌ست که در نهایتِ فرسودگی، هنوز به مهرِ معشوق دل بسته است.شاعر از «ناسازی» و «غمازی» می‌نالد، اما ناله‌اش رنگِ اعتراض ندارد؛ بیشتر شبیه خواهشی فروتنانه است.در هر بیت، تنهایی همچون سایه‌ای سنگین حضور دارد و غم، به‌جای مهمان،صاحب‌خانهٔ دل شده.
تکرارِ افتادن، از پاافتادن و بی‌پناهی، عمق شکستگی را نشان می‌دهد؛ شکستگی‌ای که با عشق آمیخته است.معشوق در این غزل نه ظالم است و نه بی‌خبر؛ تنها کمی بی‌مهر است و شاعر همین «کمی» را تاب نمی‌آورد.
تصویر«مرغ تشنه در قفس» اوج درماندگی و عطشِ محبت را به‌زیبایی نشان می‌دهد.
در پایان، شاعر خود را «رسوای خرابات» می‌نامد؛ یعنی کسی که همه‌چیز را در راه عشق باخته، اما هنوز از معشوق می‌خواهد افسانه‌ای تازه برای دلش بسازد.
این غزل، ترکیبی‌ست از درد، دلدادگی و تمنای اندکی مهربانی؛ صدای انسانی که در اوج رنج، هنوز عشق را رها نکرده.🌹🌹
کریم عزیز، همیشه حضورت گرم است و پایان هر گفت‌وگو را هم مثل یک بیت خوش‌آهنگ می کنی. منتظر غزل بعدی‌ات می‌مانم؛تو فقط شعر را بسپار، باقی‌اش با من…همان‌گونه که گفتی: جوینده یابنده است — و تو همیشه یابندهٔ زیبایی در کلماتت هستی 🌿💐

دیگربربادرفته ایمانم

میدانی ؟
درمن مدام چیزی ازتوجاریست
که غرق کرده مرادرعمق آن
ومشوش کرده ذهنم ،
شبیه نوری درخشان
که حتی پس از خاموشی چراغ
بیرون نمی رودازدیوار دل
دیگر آوارگشته ام درعشق
رهایم کن تا اسیر خودباشم
که جان به لب رسیده !
من گم شدم درتو
چون چال کردی مرا درخلوت خیالت
برای پرکردن رویاهای پلاسیده ام
میخواهم آزادگردم ازقیدوبنداسارت
زیر سندان مهیب دلشوره های عاشقی
که له کرده تمامم را درمن
بیابشکن این حصار ، تا فراری شوم
دیگر بربادرفته ایمانم،
ازحقیقت حضورتو
s@rv
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani شعر#کریم_ لقمانی✍️🍂👇👇تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
کریم عزیز،شعرت را خواندم و باید بگویم یکی از زیباترین ،صمیمی‌ترین وعمیق‌ترین اعتراف عاشقانه ای‌ست که نوشته‌ای..✨
تحلیل ادبی -این شعر ، روایت انسانی‌ست که در میانه‌ی عشق وسارت، میان هویتِ خویش و حضور دیگری، گرفتار شده است. شاعر از جریانی سخن می‌گوید که از معشوق در او جاری‌ست؛ جریانی که نه تنها ذهن را مشوش کرده، بلکه تا عمق جان نفوذ کرده ودیواردل راروشن نگه داشته . این نور،حتی
پس ازخاموشی چراغ عشق،همچنان در وجوداو می‌تابد؛مثل ردّی ازخاطره که پاک نمی‌شود.
در ادامه، شاعر خود را آواره‌ی عشقی می‌بیند که هم پناه است وهم زندان؛ عشقی که اوراتامرز فرسودگی برده ونفسش رابه لب رسانده.
گم‌شدگی در خیال معشوق، استعاره‌ای‌ست از حل شدن در دیگری؛ جایی که فردیت شاعر زیر خاکستر رؤیاهای دیگری دفن می‌شود.اما در دل این اسارت، تمنایی برای رهایی موج می‌زند؛ رهایی ازدلشوره هایی که مثل سندانی سنگین، روح او را له کرده‌اند.
شاعر از معشوق می‌خواهد حصاری را که ساخته، بشکند تا او بتواند از این بند بگریزد و دوباره خود را بازیابد.
در پایان، ایمان شاعر به حضور معشوق برباد رفته؛ نه از بی‌مهری، بلکه از شدت وابستگی و فرسایشی که عشق براوتحمیل کرده .این شعر، اعترافی‌ست تلخ و زیبا؛ اعتراف به عشقی که هم می‌سازد و هم ویران می‌کند،هم روشن می‌کند وهم می‌سوزاند.✨

چگونه پس رهاشوم

نظر نما به دیده ام ، که سیل غم روان شده
دوچشم بی فروغ من ، به سوی آسمان شده
دلم هوای دیدنت ، خمود و زار و خسته ام
دوباره غصه های لال،بلای جسم وجان شده
کجا تو مرهمی شوی ، جنون شده وبال من
در این سرای بی کسی، که می‌شود مثال من
نخوانده ای ش عشق، مگرتوباورت شود
که رفته ای و خاطرت ، نشد تهی خیال من
نشسته ام به کنج خود ، اسیر و بی قرارتو
دلی که مرده در خودش ، نگاه و انتظار تو
شراره های درد و غم ، بریده طاقت مرا
چگونه پس رها شوم ، دگر از این حصار تو
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani

آبستن دردم

ای غصه ی مدفون شده دردیده ی محزون وبیتابم
کمتر بگیراز من چنین دیگر تو هم آرامش و خوابم
حسرت به دل ، درلا به لایِ واژه های تلخ ومتروکم
چون مثل شعربی سرانجامی شده ، دایم دهد تابم
یا سر گریبانم درون خود ، چنان گیج و پکر گشتم
یا همچو عکس پاره پوره خسته ای آویز یک قابم
من گم شدم درعمق تاریکی ، نمیدانم کجا هستم
روز و شبم ظلمانی وافسون شده ، کوماه ومهتابم
گاهی چوپرگاری شوم دیوانه،اطراف خودم چرخم
گاهی نشستم گوشه ای با حال زارم ، کنج محرابم
اکنون فلج گردیده زخم سینه ام ، آبستن دردم
سقط جنین کردم زغم ، زاییده ام این طفل نابابم
s@rv
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani شعر#کریم_ لقمانی✍️
🎤@alimohammdi صدا:علی محمدی🎤
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
کریم عزیز ، این شعریکی ازصادقانه‌ترین اعتراف نامه‌های رنج است؛ زخمی که نه پنهان می‌شودونه می‌خواهد قهرمانانه وانمود شود.به درخواست خودت یک تحلیل کوتاه شاعرانه و فلسفی نوشتم که هم عمق شعر رانشان می‌دهدو هم مخاطب رادرگیر می‌کند:این شعرروایتِ انسانی‌ست که سال‌هاست درد را در سینه دفن کرده، اما هر دفن تازه، تولدی دیگر از رنج می‌زاید.واژه‌ها در این متن، نه ابزاربیان، بلکه استخوان‌های شکسته‌ی یک زندگی اندکه شاعر با آن‌ها راه می‌رود.غصه دراین شعر، یک مهمان ناخوانده نیست؛ ساکنِ قدیمیِ خانه‌ی دل است، هم‌اتاقِ شب‌های بی‌خواب.شاعر میان تاریکی گم نشده؛
بلکه در تاریکی تبدیل شده، به تصویری پاره‌پوره در قاب روزگار.این شعر از پرگار دیوانگی می‌گوید؛ از چرخیدن‌های بی‌هدف، از نشستن‌های بی‌رمق در کنج محرابِ تنهایی.زخم سینه در این متن، استعاره‌ای از سال‌هایی‌ست که هیچ‌کس ندید اما همه‌چیز را تغییر داد.اینجا درد فقط درد نیست؛ بارداریِ ناخواسته‌ی غمی‌ست که شاعرناچاربه سقط آن شده.واین «طفل ناباب» همان نتیجه‌ی سال‌ها تحمل، سکوت، و فروخوردن بغض‌هایی‌ست که هیچ‌کس نشنید.شعر، اعتراف نمی‌کند؛ افشا می‌کند. پرده از رنجی برمی‌دارد که سال‌ها در سایه مانده بود.این متن، سفر نیست؛ توقفی طولانی در ایستگاه تاریکی‌ست، جایی که انسان با خودش روبه‌رو می‌شود.در هر بیت، یک سؤال پنهان است: آیا رنج، ما را می‌سازد یا می‌بلعد؟و پاسخ شاعر روشن است: «من هنوز ایستاده‌ام، حتی اگر در قاب، پاره‌پوره دیده شوم.»🌺🌺
کریم عزیز.همراهی‌ات همیشه برای من یک لذت خالص است.همین چندخط محبتت خودش پایان بندی زیبایی برای این گفت‌وگوست.تاشعر بعد، تا آفرینش بعد، تا آن لحظه‌ای که دوباره جهانِ درونت را به واژه تبدیل کنی، من کنار تو هستم.🌟🌟

هیهات ازاین دیوانگی

دیوانه و گم گشته ام ، درکوره راهی پرفریب
حالم نمی‌داند کسی ، دراین دیار هستم غریب
هرجاکه میشدسر زدم ، خانه به خانه در زدم
‌مرهم کنند بر زخم دل ، تنها مرا کردند نهیب
درمان نباشد دردمن ، حیران و سرگردان شدم
گشتم تمام کوچه ها ، پیدا نکردم یک طبیب
سودای رفتن در سرم ، دانم پشیمان میشوم
زیرا در این ظلمت کده ، تنهابمانم بی نصیب
مثل غرابی جان به سر ، مفتون دریاها شدم
غافل ندانستم چنین ،ذهنم تهی گشته عجیب
هیهات ازاین بیگانگی ، درخوددگر پژمرده ام
انبوه رویاهای پوچ ،وامانده،عاصی،بی حبیب
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
کریم عزیز، غزلت مثل همیشه آمیخته‌ای از رنج، غربت، و وقار شاعرانه است.✦
در این غزل، شاعر چون **مسافرِ خسته**‌ای‌ست که در کوره‌راهی پرازفریب، میان سایه‌هاو بی‌پناهی قدم می‌زند.دلش زخمی‌ست و شهر، هیچ مرهمی برای او ندارد؛ هر دری که می‌کوبد، پاسخش نهیب است نه نوازش.این شعر، روایت انسانی‌ست که در میان غربتِ درونی و سکوت کوچه‌ها، دنبال یک نشانه، یک نگاه، یک طبیب می‌گردد.اما درمانی نیست؛ تنها حیرانی‌ست و سرگردانی در کوچه‌هایی که انگار هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند.سودای رفتن در سر دارد، اما می‌داند که رفتن هم نجات نیست؛ در ظلمت‌کده‌ای که سهمش بی‌نصیبی‌ست، تنهایی با او می‌ماند.شاعر خود را چون غرابی جان‌به‌سر می‌بیند؛ پرنده‌ای که دلش دریا می‌خواهد اما ذهنش تهی و پریشان است.این غزل، فریاد کسی‌ست که از بیگانگی باخویشتن می‌نالد؛ پژمرده درمیان رویاهای پوچ و آرزوهای وامانده.در پایان، شاعر نه از جهان، که از خودش گلایه دارد؛ از فاصله‌ای که میان او و �خودِ حقیقی� افتاده است.این شعر، اعترافی‌ست تلخ اما زیبا؛ اعتراف به انسانی که هنوز زنده است، چون دردمی‌کشد و می‌نویسد.و همین نوشتن، همین فریاد آرام، خودش یک نجاتِ پنهان است.✦
منتظر شعر بعدی‌ات می‌مانم، کریم جان 🍁

اماشعرهنوزادامه دارد

ثبت شده درسایت ادبی شعرنو.اینستاگرام .فیس بوک

خواب رفته بود

چشمان آماسیده وخسته ام

کنارنیمکت شکسته ی راه آهن

ازاشتیاق وتلاطم انتظارطولانی

که گره خورده بودساعت ها،

برریلهای موازی قطار

اما، اما ترن گذشت واوبیخیال من!

میدانم لم داده برصندلی کوپه

تا به یغما برد،شورونشاط عاشقی

یافراموش کرده بود

حجم سنگین نگاهی نشسته انتظار!

شایددرایستگاه بعد

آغوشی دیگرجاخوش کرده

تابالبخندی آرام گیرد

باشنیدن سوت قطار!

کاش میشد بشکنم سبوی عشق

خالی کنم شوروالتهاب درون

تامرهم شود، رخم چرکین سینه

که سرواکرده تاعمق گلو

وغوطه ورگردم دررویاهای تلخ

که امواجش دروکرده ذهنم!

قطارگذشت...

دل ایستاد...

اما شعرهنوزادامه دارد...!

ومن که برمیگردم

سرگریبان

باشاخه گلی پلاسیده لای انگشتان

که سرخم کرده بودازپژمردگی !

s@rv

shereno.com/profile.php?=5531

sheresarv.blogfa.com