میروم تاگم شوم

ثبت شده درسایت ادبی شعر نو .اینستاگرام وفیس بوک13آبان1404

تا که آمد بادل رسوای من ناسازگاری میکند

چون بظاهردرکنارم مینشیندگریه زاری میکند

روزگارم خنده دارد، مثل مجنونم دراین بیراهه ره

مثل اسب ابلقی گشتم، که بامن اوسواری میکند

گرچه میدانم که سرگردان وویرانم دراین ماتم کده

بی خیال ازحال واحوالم ،بظاهربیقراری میکند

باورم گشته که شاید مرده ام ،خودبیخبرباشم ازآن

برسرِ قبری نشسته ، اوبرایم سوگواری میکند

عاشقی غیرازغم وغصه ندارد، حاصلش دیوانگی

اومراازعشق بی سامان خودآخرفراری میکند

باتبرافتاده برجانم، بخشکاندتمام شاخه ام

میروم تا گم شوم درغربتم، کی جانثاری میکند

**==**

پنهان نمیکنم نشانم

نامم همان زخمی ست که حک شده بردیوارزمان

نه پرگارمبچرخم، نه دیوانه وسرگردان

تنها یک رهگذرم

ودرهرچرخش ، جستجومیکنم جهانی تازه را

سیلاب نیستنداشکهایم!

دریاهایی هستندکه به ساحلی ناشناخته میبرندمرا

عشق برایم نه قفس است ، نه جنون

که راهی ست بی انتها، به سوی خویشتن

درآینه ی باران، دوباره میجویم خودرا

تابیابم عشق ناشناخته

که زانو زده برذهن ملتهبم

میخواهم آرام گیرم ،

درآغوش فریبنده ی رویاهایم !

s@rv

shereno.com/profile.php?=5531

sheresarv.blogfa.com

یکی درمان کند

ثبت شده درسایت ادبی شعرنو

ثبت شده دراینستاگرام وفیس بوک

دوباره شب شدوتاریک واین دردجدایی

خمیده شانه دررویای عشق وبی وفایی

دوباره فصل پاییز است وغم بابیقراری

هرس گشته دلم، دیگرنه برگی وقبایی

تهی گردیده آغوشم چنان مرداب بی آب

که ازاین غصه هاذهنم نگردیده رهایی

به زانوهاگره خورده چنان دستان سردم

سکوتی جا گرفته کنج دل،کوهم صدایی

به سجده سرنهادم تاکه آرامش بگیرم

ندانستم کجا حاجت دهدبرمن دعایی

یکی درمان کنداین زخم چرکین ونحیفم

که گشتم درره عشق ووصالش من فدایی

**==**==**

بازهم سقط شده کوک مفلوک خیال

زیرامواج خروشان اطاق

باقهقه شب ، وظلمت عشق

مثل پرگارشدم میچرخم دورخودم

می هراسم ازخط خطی واژه ی شعر!

که بااین قلم غمزده بازی بکند

بازهم خدعه ونیرنگ وریا

بادلی ساده که ویرانه شده

دنبال رویای وصال

زایشی میخواهم باردگر

تابازگرفتارامواج خروشان نشوم

بشکندقامت این قایق سرگردان را، غزق ود

نرم نرمک ازاین دام سیه روز فراری گردم

تابهبود شود ، زخم چرکین دلم

که آشفته وعاشق گشته!

s@rv

shereno.com/profile.php?=5531

sheresarv.blogfa.com

دلا بس بکن

ثبت شده درسایت ادبی شعرنو

ثبت شده دراینستا گرام وفیس بوک

به دامی اسیرم که دیگر چنین طاقت غم ندارم

ازاوخسته گشتم، سرم روی دامان کی من گذارم

چنان آفتی گشته ، زانوزده برجبین سیاهم

بگیرد یکی دست منرا، سیه کرده عشق روزگارم

قفس بشکنید تافراری شوم زین همه دردغربت

چوابرخزانم،که بیهوده من لحظه لحظه ببارم

دلم راسپردم به عشقش که شایدمداوابگردم

ودیوانه بودم، دلم دست مجنون ترازخودسپارم

درختی شدم خشک وبی سایه روییده کنج بیابان

وآخربسوزم چوهیزم، به عشقی که برده قرارم

دلا بس بکن دیگرازاین همه جوروازبی وفایی

که درمان نگرددغم عاشقی ،چون بماند کنارم

**==**==**

راحتم بگذار، ای شب های طولانی

خواب ازچشمان کم سویم گرفتی

برلبم سیگار میسوزد،چنان جسم نحیفم

تا میان دودانبوهش نبینم،

پینه های دردو اندوه درمونم را

که جا خوش کرده برروی لبانم

مثل انگورم که آیزم برتاکی شکسته!

آرزویم درسبوبودن ، شراب ناب گشتن

تا که آرامش دهم ،برحال عشاقانّ مجنون

من بسان ناخدای قایقی پاروشکسته

بی هدف ، بی بادبانم

بادمیراندمرااین سو وآن سو

وشاید هم بسوی ساحلِ چشم انتظاری

تاکمی مرهم کند این دردجانسوزامیدم

یادوباره آتش سیگارباشد برلبانم

کاش بودی تاکمی آغوش گرمت جابگیرم

s@rv

shereno.com/profile.php?=5531

sheresarv.blogfa.com