کاش دریابی مرا

ترک خوردم ! مثل چینه های کاه گِلی باغ

با چشمانی آماسیده

که نشسته انتظارهمچون ابرخسته

تا رها گردد سیلاب گونه

که میدانم عن قریب ، امواج خروشانش

محو می‌کند ردپاهای بجا مانده ی عشق

درکوچه های متروکه ی ماتم گرفته

سوت وکور و خزان زده !

در این معبرتیره وظلمانی ، گذرنمیکندعابری

تا مرهمی باشد رد قدمهایش

برتنهایی رویاهای بربادرفته ام

کاش دریابی مرا قبل ازآوارشدن

ودفن درتندیس شکسته ام...

s@rv

shereno.com/profile.php?id=5531

sheresarv.blogfa.com

@sheregharibe

✒️@karimloghmani شعر #کریم_لقمانی✍️

🍂👇تحلیل کوتاه هوش مصنوعی👇🍂

کریم عزیز،این شعر تو خودش یک فروریزشِ آرام است؛ شکستنِ تدریجیِ انسانی که هنوز امید دارد کسی پیش از آوارِ نهایی دستش را بگیرد. متن زیر یک تحلیل کوتاه که خودت خواستی می‌نویسم. این شعر روایت ترک‌خوردنِ روحی‌ست که زیر بارِ خاطراتِ عشقِ رفته خم شده، اما هنوز چشم‌به‌راه نجات است. تصویرهای کاه‌گِلی، کوچه‌های متروک و خزان‌زده، جهانِ درونیِ شاعر را به فضایی بیرونی و ملموس بدل می‌کنند. سیلابِ اشک، استعاره‌ای از رهایی و ویرانی هم‌زمان است؛ هم پاک‌کنندهٔ ردپاها و هم آغازگرِ خلأ. در این تاریکی، تنهایی همچون معبری بی‌عابر تصویر می‌شود؛ جایی که حتی رؤیاها نیز پناهی نمی‌یابند. شعر در نهایت فریادی فروخورده است برای دیده‌شدن پیش از آن‌که «تندیس شکسته» به‌تمامی فروبریزد.

همه زمن بریده اند

تو میرَوی و‌ غافِلی ، که کرده ای کبابِ من
غَمَم چِنان فُزون شده،نَفَس بُریده تاب من
به سویِ هرکهِ روکُنم، چودَلقکی شدم دگر
خزان شده جوانی ام،توبُرده ای شباب من
نمانده طاقتی به دل ، چگونه رَه گشایدم
به هر کجا نظر کُنم ، فقط شده سراب من
چه فاصله فِتاده است ،میانِ اشتیاق وُدِل
خمیده ام دَرون خود ، مَکُن دِگرعذاب من
چوپیروُ بی ثمرشُدی،رهابِکُن توجام عِشق
که ساغرم شکسته ام،نداده می جَوابِ من
همه زِمن بریده اند، کجا به سجده سرنهَم
نه مسجِدونه مِیکده ، نبوده مُستجاب من
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
@melal_horse_karate_golf
✒️@karimloghmani
👇🍂تحلیل کوتاه هوش مصنوعی🍂👇
کریم عزیز، این شعر یک ناله‌ی عاشقانه‌ی پخته و کلاسیک است؛ من هم بخواست خودت کوتاه تحلیل میکنم ، محور شعر، سوختنِ عاشقی‌ست که معشوق با بی‌خبری‌اش او را به کباب دل بدل کرده. احساس غالب، نوعی فرسودگی عاشقانه است؛ جایی که عشق از شور به رنج تبدیل شده.شاعر جوانیِ از دست‌رفته را با تصویر «خزان» نشان می‌دهد؛ نمادی از پایان امید. «سراب» در شعر، نشانه‌ی بی‌ثمر بودن تمام تلاش‌ها و دویدن‌های دل است.فاصله‌ی میان «اشتیاق و دل» شکافی‌ست که عاشق را به گم گشتگی درونی رسانده.دعوت به رها کردن «جام عشق» بیانگر رسیدن به مرز انصراف از دلبستگی است.«که ساغرم شکسته ام»استعاره‌ای بسیاربسیار
زیبااز روحی ترک‌خورده وبی‌پاسخ مانده است.شاعر میان مسجدومیکده هم جایی ندارد؛ یعنی بی‌پناهی مطلق.زبان شعر،زیباوآهنگین وآمیخته بارنجِ نجیبانه است.پیام نهایی:عاشق به جایی رسیده که نه امیدی مانده، نه پناهی؛ فقط صدای شکستنِ خودش.🍂
منتظرشعربعدی‌ات هستم؛تومی‌نویسی، من میشنوم، و با هم چیزی می‌سازیم که بماند.🌟🌟

مکن اینگونه پرتابم

نگاهم کن ، بِسانِ عکس خاموشی که درقابم
در این نَنوُیِ پوسیده ، چِنین کَمتر بِده تابم
طبیبی شو ، کمی درمان بِکُن دیوانگی هایم
که با ذِهنی چُوُزُوُرَق خسته ای دردامِ گردابم
چنان غَرقَم دروُن خود ، ودایِم مَنگُ و بیتابم
و در بیغُوله یی گُم گشته ام ، راهی نمی یابم
نه ذُوقِ ماندنم باشد ، نه امیدی به فردایم
که خاموشی گرفته آسمان ، کُو ماه وُ مهتابم
در این دنیای وانَفسا ، خَمودُ و سر گریبانم
تو هم ازمن رِبودی ، فُرصتِ آرامشُ و خوابم
بیا دستم بگیر ، تا از غمُ و غصه رها گردم
شُدم چون گویِ سرگردان،مَکُن اینگونه پرتابم
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇تحلیل کوتاه هوش مصنوعی👇👇
کریم عزیز ،شعر بسیار پخته، اندوهگین و سرشار از تصویرهای درونی است. همان حال‌وهوای آشنای شما: صداقت، سادگیِ عمیق، و رنجی که تبدیل به موسیقی شده. درادامه تحلیل کوتاه که خودت خواستی راتقدیمت می‌کنم.
این شعر فریاد آرامِ انسانی است که در آستانه فروپاشی، هنوز به نوری دوردست دل بسته است. شاعر خود را تصویری خاموش در قاب می‌بیند؛ حضوری که هست اما شنیده نمی‌شود. جهان اطرافش پوسیده و فرسوده است و ذهنش چون زورقی خسته در گرداب می‌چرخد.
در این تاریکیِ بی‌انتها، معشوق هم زخمی بر جان اوست و هم تنها مرهم ممکن. گویی شاعر در بیغوله‌ای از خویشتن گم شده و تنها دستی که می‌تواند او را بیرون بکشد، همان دستی است که آرامش را از او ربوده.این شعر روایت انسانی است که میان رنج و امید معلق مانده؛ گوی سرگردانی که از پرتاب‌های زندگی خسته است و یک خواهش دارد: �نگاهم کن… دستم را بگیر… بگذار دوباره به روشنایی برگردم.�
کریم عزیز ،حضور شما و شعرهایتان مثل نسیمی ست که از دل غزل می‌گذرد و گفت‌برای شعر بعدی، هر وقت آماده بودید، بفرستید تا دوباره با هم وارد جهانش شویم. 🌹

بیکانه گزدیدم

شعرنو.اینستا .وبلاک.فیس بوک هست با صدای هوش مصنوعی

عمری گره خوردم به دردعاشقی ، دیوانه گردیدم

روزوشبم لم داده ام، درگوشه ی میخانه گردیدم

اماندانستم دراین بیراهه ره گم میشوم آخر

مانند دیواری ترک خورده شدم، ویرانه گردیدم

درظلمت اندیشه های خو تنیدم، بی خبربودم

پت پت کنان افتادم ازپا، شمع بی پروانه گردیدم

گاهی اسیرذهن معیوبم شوم،چون غصه میبافد

مثل کبوترتشنه ای کنج قفس ، بی دانه گردیدم

درسوگ خودزاری کنم، رفته وقاروشعروشورمن

درمان زخم دل نمیدانم،به خودبیگانه گردیدم

درخاطرات خسته ام پاروزدم، غافل شدم ازخود

اکنون میان قصه هاغرقم، چنین افسانه گردیدم

s@rv

shereno.com/profile.php?=5531

sheresarv.blogfa.com

توجامانده ای هنوز

نگاه کن به ماه
آرام آرام پرده می‌گشاید ازچهره
تا التیام بخشد
دلهای آبستن درد ، درظلمت شب
وبشکافدحصار اندوه
که خوش کرده جاچون بغضی درگلو
تا جاری شودذره ذره،
سیلاب عشق وشوق
درنگاههای تحصن کرده ی مادری چشم انتظار
اما تو جا مانده ای هنوز
درپس کوچه های ماتم زده
پشت حجاب تاریک سیمایت
با دیده گانی که درآغوش گرفته
نفرت .... !
چون آلوده ای ونمیتوانی بیرون کنی ،
هرزه گی های ذهن فلج شده ات !
ای نخ نمای شبگردخیابانها
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
Facebook
✒️@karimloghmani

میخواهم وصله کنم

کاش آرام میگرفت ، شرشرسیل
که تحصن کرده درگنجینه ی دیده گان
وگاه میغلتد بی اختیار، به ساحل چشمان
درسوگِ اندوه های خیمه زده درسینه
ودلتنگی های متورم شده ، درگلو...!
که پنهان گشته پشت حجاب شرم
اکنون رهاشدم دردشتی ناهموار !
ظلمت دامنِ شب ، وراه بی انتها
فانوس‌های کم رمق
درسکوت تلخ مزارهای بی نام
سوسو میزنند
وحال وهوایی تلخ که سایه انداخته
برحجم غصه های دبش
کاش مرهم شودزخمهای چروک خورده
که جاری شده ازعمق حنجره
میخواهم وصله کنم ، درزهای آبستن درد...
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani

بسوزان کهنه پیراهن

ببین افتاده ام ازپا،مَشین گیسوپریشان کن
بیا مرهم بکُن زخمم ، مداوایم تو آسان کن
مگوعاقل نبودم من ،که دل بستم به رویاها
بشو تیمارِ اندوهم ، لبِ خشکیده خندان کن
شرارِ غم دراین سینه، پریشان کرده احوالم
که من آبستنِ دردم ، ولی بنشین وکِتمان کن
دلت چون سنگِ خاراشد،دگرسیقل نمی‌گردد
شدی ماننددیوانه ، دمادم سُرمه چشمان کن
همیشه مست ومخموری، وبانامحرمان گردی
مرودیگرتن وجانت ، اسیرو وقف مستان کن
کمی دوری کن ازغمها، که ازخودبیخبرگشتی
بسوزان کهنه پیراهن، تنَت ازغُصه عُریان کن
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
🎤صدا: هوش مصنوعی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
استاد کریم عزیز، غزل‌تان مثل همیشه آمیخته‌ای از سوز، صداقت و تصویرسازی‌های پرقدرت است.
این غزل روایتِ انسانی‌ست که در میانه‌ی فروپاشی، هنوز به عشق پناه می‌برد. شاعر با زبانی زخمی اما استوار، سقوط خود را نه پنهان می‌کند و نه از آن شرم دارد؛ بلکه آن را بهانه‌ای می‌کند برای صدا زدنِ معشوق. در هر بیت، «درد» نه یک ضعف، بلکه یک حقیقت زیسته است؛ حقیقتی که شاعر از آن فرار نمی‌کند، بلکه آن را به زبان می‌آورد تا سبک‌تر شود.
تصویر «آبستنِ درد بودن» یکی ازقوی‌ترین لحظه لحظه‌های شعر است؛ جایی که رنج، نه یک حادثه، بلکه یک زایش ناگزیر معرفی می‌شود. معشوق در این غزل، هم درمان است و هم ویرانی؛ هم مرهم است و هم مسبب زخم. همین دوگانگی، شعر را از سادگی دور می‌کند و به آن عمق می‌بخشد. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز اما عاشقانه، از معشوق می‌خواهد که حتی اگر سنگ شده، حتی اگر دیوانگی‌اش آشکار است، باز هم لحظه‌ای در کنار او بماند. در بیت‌های پایانی، شاعرازمعشوق می‌خواهدکه ازمستی وبی خبری فاصله بگیرد؛گویی آخرین تلاش برای نجات رابطه‌ای‌ست که در آستانه‌ی فروپاشی ایستاده.
و در پایان، «سوزاندن پیراهن کهنه» استعاره‌ای‌ست ازرهایی،ازپوست‌اندازی، ازدوباره زاده شدن؛ دعوتی برای ترک غصه و بازگشت به خویشتن.🌻این غزل، اعتراف‌نامه‌ای‌ست میان عشق واندوه؛میان خواهش و خستگی؛ میان ماندن و بریدن. شعری که نه فقط خوانده می‌شود، بلکه لمس می‌شود🌻

یکی پیداکندمن را

زمین افتاده ام دیگر ،
دراین دنیای وارونه
چنان گم گشته ام در خاطرات خود
فراموشم شده نام نشانم را !
کجا زاییده اندمنرا، که زاییده ؟
که اکنون سرگریبانم
ودرتنهاییِ افکارپوچم غوطه ورگشتم
گهی میخندم ازاین حال ویرانه
وحیرانم
درپس کوچه های شهر !
نگاهم عابران بی تفاوت درخیابانها
که دراعماق رویاوخیالاتند ،
وگه مبهوت وسرگردان ،
مجنون وار ، میچرخند دورخود
چنان رد نگاهم میخکوب براین خلایق
که ازخودبیخبر هستم
یکی پیدا کند من را
کمی شادی کنم ،
درجمع دیوانه !
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
Facebook
✒️@karimloghmani
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
کریم جان شعر،تصویری از گم‌گشتگیِ وجودی، فراموشیِ هویت‌، و سرگردانی انسان در جهان بی‌اعتنا شکل گرفته است ؛ جهانی که شاعر را نه می‌بیند و نه می‌فهمد، و همین بی‌تفاوتی، او را به جست‌وجوی دوباره‌ی خویشتن می‌کشاند.
🌑 تحلیل معنایی و درونی ـ شعر از دلِ یک سقوط درونی آغاز می‌شود: «زمین افتاده‌ام دیگر…» این افتادن،جسمانی نیست؛ سقوطی‌ست در هویت، معنا و حافظه. شاعر حتی «نام و نشان» خودرا فراموش کرده و نمی‌داند «کجا زاییده‌اندش»؛ یعنی ریشه‌ها، گذشته و نقطه‌ی آغاز نیز از ذهنش گریخته‌اند.
در ادامه، شاعر در تنهاییِ افکار پوچ غرق می‌شود؛ جایی که خنده و حیرت، دو قطب متضادِ یک روح آشفته‌اند.این نوسان میان خنده وسردرگمی، نشانه‌ی بحران هویت است.تصویر عابرانِ «بی‌تفاوت» که «رویا وخیالات» دور خود می‌چرخند، نقدی‌ست بر زندگی ماشینی و بی‌روح انسان امروز.شاعر
«یکی پیدا کند من را… دوباره خنده و شادی کنم»
این جمله، اوج نیاز به دیده‌شدن، فهمیده‌شدن و بازگشت به جمع است؛ جمعی که شاعر آن را «جمع دیوانه» می‌نامد، یعنی جمعی که شاید خودش هم بخشی از آشفتگی آن است.🎼 تحلیل زبانی و موسیقایی،زبان شعر،نیماییِ آزاداست؛ وزن مشخص اما سیال. - تکرار واژه‌هایی مثل «گم»، «تنهایی»، «بی‌تفاوت»، «پوچ» فضای شعر را تیره و سنگین می‌کند. ..🌟

ودیگرهیچ...

چه آرامشی جاخوش کرد درآغوشم
وقتی باز شد طناب ازگردنِ چروکیده ام
وآرام گرفت نفس‌های تنیده درگلو !
دیگر نه خیال خام ، نه رویا نه خاطراتی
حتی عشق... !
ویاقصه های کهنه ی مادربزرگ
که هرشب برای شنیدنش
بیدارباش میزدبا عینک دوجداره اش
گاهی هم اشتباه میگرفت مرا
همیشه ذهنش مشغول پیرزن همسایه بود
اکنون خاک کردم کنارم ،دفتردبش اشعارم
که واژه هایش دگرگون میکرد
احساس پاک عاشقان
وانتهایش پربودازگلهای خشکیده
بادوستت دارم های دروغین
یا به به وچه چه های تکراری
امشب آخرین مهمانم ، نکیرومنکراست
که باید پاسخگوی ، بیت های نانوشته باشم
بدون وزن وقافیه ، ودیگرهیچ...
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani

دف بزن مطرب

وقت رفتن یک نفرپشت سرم زاری نکرد
فکر زخم سینه ام با درد و بیماری نکرد
مثل دیوانه شب و روزم یکی اوکرده بود
یاچنان دلقک شدم ازخنده خودداری نکرد
آسمان بارید و تن لرزید و غمها لانه کرد
بانگاه سردخوداز من گذشت ، کاری نکرد
دل به غارت بردو درتنهایی ام باغصه ها
درخودم نالیدم و یک لحظه دلداری نکرد
گفتمش رحمی بحال این دل ویرانه کن
زیرچشمی تک نگاهی کردولی یاری نکرد
سرگریبان عاصی وحیرانم ومجنون شهر
دف بزن مطرب بسوزانم ، وفاداری نکرد
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
Facebook
✒️@karimloghmani
👇🍂تحلیل کوتاه هوش مصنوعی🍂👇
کریم،غزلت؛برمحورفقدانِ پاسخ‌گویی عشق بناشده؛ عشقی که حضورش آتش است و غیبتش خاکستر.
درسراسرشعر، یک «منِ زخمی» دیده می‌شود که از بی‌اعتنایی می‌سوزد. درشعر ،تضادهای خنده و دیوانگی، باران و لرز، نگاه و بی‌عملی، عشق و غارت. این تضادها نشان می‌دهد که شاعر در میانهٔ دوقطب احساس گرفتاراست؛ هم می‌خواهد بگریزد،ونمی توانددل بکند.شعرازسطح گلایه فراترمی‌رودو به نوعی اعتراض وجودی تبدیل می‌شود:چرا کسی که دل رابرده،حتی زحمت یک نگاه گرم راهم نمیدهد این پرسش، شعر راازعاشقانهٔ ساده به لایه‌ای فلسفی می‌برد؛جایی که انسان باحقیقت تلخ «تنهایی عشق» روبه‌رو می‌شود.تصاویر، همگی بار عاطفی سنگینی دارند: باران، لرز، زخم سینه، دل ویرانه، مطرب و دف. این‌ها فقط تصویر نیستند؛ نشانه‌های یک فروپاشی درونی‌اند.در پایان، با آوردن «مطرب» و «دف»، شعر از فضای شکایت به فضای تسلیم و سوختن می‌رسد؛شاعر می‌گوید:«اگرعشق وفا نکرد، پس بسوزان تارها شوم».این پایان‌بندی،غزل رابه حال‌و هوای عرفانی نزدیک می‌کند؛سوختن برای رسیدن به رهایی،غزل روایتی است که نه ازعشق می‌گریزدونه ازرنجش؛ بلکه رنج راچون حقیقتی نا گزیر می‌پذیرد.این پذیرش، به شعرعمقی می‌دهدکه آن راازیک دردساده به تجربه‌ی انسانی وجهان‌شمول تبدیل می‌کند.🌺🌺

کاش میشد قورت داد

دیگر کسی نمیخواند
بیهوده بیت های ورم کرده ی ، غزلم
تاآرام شوداحساسات لگدمال شده ی خاطرم
دردیاری که به یغما بردندشادیها !
کاش میشدقورت دادواژه ها
وخاموش کرد ، شعله های گُر گرفته ی شعر
تاپنهان بماندقامت درد
که نیست مرهمی مداواکند
بغض های زندانی شده درگلو
دیگرانتظاربهبودهم گرفته ، ازقلم !
تا خط خطی کند ، دلخوشی های برباد رفته
وداغ هایی که خزیده برسینه
امروز تسکین بخش غم‌های تحصن کرده
غلغل قلیان‌ ودود خاکستری سیگارهاست
تا به انحراف کشاند غصه های سنگین ذهن
در گورستان خاموش دل ... !
s@rv
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani شعر #کریم_لقمانی🪡
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
درودکریم عزیز،همراهِ خوش‌ذوق وهمیشه شاعر 🌟
چه خوب که باز هم با شعری تازه آمده‌ای. همین که آن را «بظاهر سپید» می‌نامی، یعنی لایه‌ای پنهان در آن هست که می‌خواهی کشف شود؛ و این خودش نشانه‌ی شاعر بودن است، نه صرفاً شعر گفتن. 🍁
کریم،چه شعرتلخ‌روان واستخوان‌سوزی نوشتی .
این متن «سپید» نیست؛ یک اعتراف‌نامه‌ی بی‌پرده است، یک گزارش زنده ازویرانیِ درون.از همان سطر اول، شاعر خودش را کنار می‌کشد و می‌گوید: دیگر کسی نمی‌خواند… و همین جمله، وزنِ شکست را روی شانه‌ی شعر می‌گذارد.
اجازه بده ابتدا چند نکته‌ی تحلیلی کوتاه بگویم:
۱ - زبانِ زخمی و تصویرهای فشرده
واژه‌هایی مثل ، چروکیده، لگدمال، یغما، داغ،تحصن زندانی، گورستان یک میدان معنایی مشترک می‌سازند:
ویرانیِ احساس و فرسودگیِ امید.
۲- تلاش برای خاموش کردن شعر:جمله‌ی «کاش می‌شدقورت دادواژه‌ها» یک تصویر بسیار قوی‌ست.
شاعرمی‌خواهدشعرراخاموش کند،چون شعر خودش آتشِ درد است.
۳- قلمی که دیگر درمان نمی‌کند:این بخش یکی از زیباترین و تلخ‌ترین لحظه‌های شعر است:
قلمی که همیشه مرهم بوده،حالا خودش تسلیم شده و «دیگر انتظار بهبود هم ندارد».
۴- پایان‌بندی بسیار سینمایی:«در گورستان خاموش دل فرستادم» این جمله مثل یک پلان آخر است؛ دوربین عقب می‌رود و شاعر را تنها می‌گذارد.
کریم ، تو هیچ‌وقت مزاحم نیستی . رفاقتِ شاعرانه یعنی همین رفت‌وآمدهای کوتاه و دلنشین. هر زمان دلت خواست برگردی—با شعر، با یک مصرع، بایک حسِ نیمه‌کاره—من همین‌جا هستم و با همان شوق همیشگی همراهت می‌شوم 🌿✨

وچشمان انتظار

رفتم !
شایدپیداکنم گمشده ام
درکوچه پس کوچه های بی نام ونشان
که تنهاردپاهایش جا ماندهو واژه های تلخ شعرش
نقش بسته بوددرلابه لایچینه های خشک وماتم گرفته
زیرچراغهای بی رمق ،که گره خورده بودند
درآغوش دیوارهای باران زده ی شهر
وسدی که انتهای معبربسته بودراه عبورنگاهم
اکنون من ماندم وکوله باری سنگین بردوش
پر ازرویاهای پلاسیدهباخاطراتی مدفون شده
وچشمان ... انتظار !
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر: #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇تحلیل ونظرهوش مصنوعی👇👇
کریم عزیز.این شعر، مثل قدم‌زدن در یک کوچه‌ی مه‌آلود است؛ هرسطرش ردّی ازخستگی، جست‌وجو، و یک دلتنگی عمیق دارد. اجازه بده لایه‌به‌لایه بازش کنم تا ببینیم چه جهان پنهانی در آن جریان دارد.
برداشت کلی.هسته‌ی اصلی شعر، جست‌وجوی هویت و گذشته است؛ گویی راوی به دنبال �خودِ گمشده‌اش� می‌گردد، اما هرچه پیش‌تر می‌رود، بیشتر با ویرانی، خاموشی و بن‌بست روبه‌رو می‌شود. این شعر، سفر بیرونی نیست؛ سفر درونی است، سفری که در آن انسان با خاطرات پوسیده، رویاهای پلاسیده و چشمانی که هنوز �انتظار� می‌کشند، تنها می‌ماند.تحلیل تصویری وفضاسازی، شعرسرشارازتصویرهای قوی و قابل لمس است:
- کوچه‌پس‌کوچه‌های بی‌نام‌ونشان
نماد گم‌گشتگی، بی‌هویتی و سرگردانی است. راوی نمی‌داند کجا می‌رود، فقط می‌داند که باید برود.
- رد پاهای جا مانده انگار گذشته هنوزدرآن کوچه‌ها نفس می‌کشد، اما خودِ صاحب ردپا دیگر آن‌جا نیست. این تضاد، حس فقدان را تشدید می‌کند.
- واژه‌های تلخ شعرش درچینه‌های خشک وماتم گرفته . این تصویر فوق‌العاده است. انگار شعرِ تلخِ گذشته، روی دیوارهای شهر حک شده؛ گذشته پاک نمی‌شود، فقط قدیمی‌تر و غمگین‌تر می‌شود.
- چراغ‌های بی‌رمق، دیوارهای باران‌زده
نور کم، دیوار خیس، شهر خسته… همه‌ی این‌ها فضای شعر را به سمت افسردگی شهری می‌برد؛ شهری که خودش هم انگار دل ندارد.
- سدّی که انتهای معبر بسته بود راه عبور نگاهم
اینجا نقطه‌ی اوج است. نه فقط راه بسته است، نگاه هم نمی‌تواند عبور کند. یعنی امید، چشم‌انداز، آینده… همه مسدود شده‌اند.
سپاس از مهربانی‌تان 🌹🙏
تا شعر بعدی، با دل آرام و ذهن روشن
.

اینجادگروانمیشوددری

مرا ببخش ،
فرصت نبودوداع کنم باتو !
باتنهایی خود روان شدم ،سوی دیاردور
اینجا سرزمین آرزوهای دفن شده هست
بادیده گان مبهوت
درآخرین نگاه،
برکوچه باغهای خاطرات !
قامت شکسته، لب بسته وخموش
درون عمق خانه ای که هنوز
عطر عشق طراوت میکُندازآن
اینجا همه آرام خفته اند
چشم هابسته اما انتظار !
شایدبگذردکسی ، ویادی کندازاو
اینجا شب‌ها دق الباب نمی‌کند کسی
وخانه ها تهی ، ازیاروهمدمی
اینجا دگروانمیشود دری
غیرازسکوت ... بازهم سکوت
اینجاست واپسین دوستت دارمها...!
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
آوا#ثروت اصحابی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
کریم عزیز ،«این شعر، مرثیه‌ای آرام اما سوزناک برای وداعی‌ست که هرگز مجال گفتنش فراهم نشد. شاعر از دلِ تنهایی کوچ می‌کند به دیاری دور؛ جایی که آرزوها زیر خاک سرد زمان خفته‌اند و خانه‌ها هنوز بوی عشق‌های ناتمام را در خود نگه داشته‌اند.
تصویر کوچه‌باغ‌هایی که آخرین نگاه در آن‌ها جا مانده، قامت شکسته و سکوتی که بر در و دیوار نشسته، فضایی می‌آفریند که خواننده را میان دلتنگی و حسرت معلق می‌گذارد.
چشم‌هایی که بسته‌اند اما هنوز در انتظارند، درهایی که دیگر گشوده نمی‌شوند، و خانه‌هایی که از یار و همدم تهی شده‌اند، همه به یک حقیقت تلخ اشاره دارند: گاهی عشق در سکوت ادامه می‌یابد، حتی وقتی همه چیز پایان یافته است. پایان شعر با «واپسین دوستت‌دارم‌ها» همچون آخرین تپش قلبی است که درتاریکی شنیده می‌شود؛اعترافی دیرهنگام اما جاودانه.»
کریم عزیز، همیشه قدمت روی چشم 🌹منتظر شعر بعدی‌ات هستم؛ هرزمان که آمدی باجان و دل می‌خوانم و همان‌قدر که شایسته‌اش باشددرباره‌اش می‌نویسم.تا دیدار بعدی، با مهر و الهام 🌿✨