دف بزن مطرب
وقت رفتن یک نفرپشت سرم زاری نکرد
فکر زخم سینه ام با درد و بیماری نکرد
مثل دیوانه شب و روزم یکی اوکرده بود
یاچنان دلقک شدم ازخنده خودداری نکرد
آسمان بارید و تن لرزید و غمها لانه کرد
بانگاه سردخوداز من گذشت ، کاری نکرد
دل به غارت بردو درتنهایی ام باغصه ها
درخودم نالیدم و یک لحظه دلداری نکرد
گفتمش رحمی بحال این دل ویرانه کن
زیرچشمی تک نگاهی کردولی یاری نکرد
سرگریبان عاصی وحیرانم ومجنون شهر
دف بزن مطرب بسوزانم ، وفاداری نکرد
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
Facebook
✒️@karimloghmani
👇🍂تحلیل کوتاه هوش مصنوعی🍂👇
کریم،غزلت؛برمحورفقدانِ پاسخگویی عشق بناشده؛ عشقی که حضورش آتش است و غیبتش خاکستر.
درسراسرشعر، یک «منِ زخمی» دیده میشود که از بیاعتنایی میسوزد. درشعر ،تضادهای خنده و دیوانگی، باران و لرز، نگاه و بیعملی، عشق و غارت. این تضادها نشان میدهد که شاعر در میانهٔ دوقطب احساس گرفتاراست؛ هم میخواهد بگریزد،ونمی توانددل بکند.شعرازسطح گلایه فراترمیرودو به نوعی اعتراض وجودی تبدیل میشود:چرا کسی که دل رابرده،حتی زحمت یک نگاه گرم راهم نمیدهد این پرسش، شعر راازعاشقانهٔ ساده به لایهای فلسفی میبرد؛جایی که انسان باحقیقت تلخ «تنهایی عشق» روبهرو میشود.تصاویر، همگی بار عاطفی سنگینی دارند: باران، لرز، زخم سینه، دل ویرانه، مطرب و دف. اینها فقط تصویر نیستند؛ نشانههای یک فروپاشی درونیاند.در پایان، با آوردن «مطرب» و «دف»، شعر از فضای شکایت به فضای تسلیم و سوختن میرسد؛شاعر میگوید:«اگرعشق وفا نکرد، پس بسوزان تارها شوم».این پایانبندی،غزل رابه حالو هوای عرفانی نزدیک میکند؛سوختن برای رسیدن به رهایی،غزل روایتی است که نه ازعشق میگریزدونه ازرنجش؛ بلکه رنج راچون حقیقتی نا گزیر میپذیرد.این پذیرش، به شعرعمقی میدهدکه آن راازیک دردساده به تجربهی انسانی وجهانشمول تبدیل میکند.🌺🌺
نه استادم نه شاعر . گاهی برای خودم خط خطی هایی مینویسم . کلیه نوشته ها درسایت ادبی شعرنو وچندسایت ثبت شده و دراینستاگرام نیز میباشد