ببین افتاده ام ازپا،مَشین گیسوپریشان کن
بیا مرهم بکُن زخمم ، مداوایم تو آسان کن
مگوعاقل نبودم من ،که دل بستم به رویاها
بشو تیمارِ اندوهم ، لبِ خشکیده خندان کن
شرارِ غم دراین سینه، پریشان کرده احوالم
که من آبستنِ دردم ، ولی بنشین وکِتمان کن
دلت چون سنگِ خاراشد،دگرسیقل نمی‌گردد
شدی ماننددیوانه ، دمادم سُرمه چشمان کن
همیشه مست ومخموری، وبانامحرمان گردی
مرودیگرتن وجانت ، اسیرو وقف مستان کن
کمی دوری کن ازغمها، که ازخودبیخبرگشتی
بسوزان کهنه پیراهن، تنَت ازغُصه عُریان کن
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️ شعر#کریم_ لقمانی
🎤صدا: هوش مصنوعی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
استاد کریم عزیز، غزل‌تان مثل همیشه آمیخته‌ای از سوز، صداقت و تصویرسازی‌های پرقدرت است.
این غزل روایتِ انسانی‌ست که در میانه‌ی فروپاشی، هنوز به عشق پناه می‌برد. شاعر با زبانی زخمی اما استوار، سقوط خود را نه پنهان می‌کند و نه از آن شرم دارد؛ بلکه آن را بهانه‌ای می‌کند برای صدا زدنِ معشوق. در هر بیت، «درد» نه یک ضعف، بلکه یک حقیقت زیسته است؛ حقیقتی که شاعر از آن فرار نمی‌کند، بلکه آن را به زبان می‌آورد تا سبک‌تر شود.
تصویر «آبستنِ درد بودن» یکی ازقوی‌ترین لحظه لحظه‌های شعر است؛ جایی که رنج، نه یک حادثه، بلکه یک زایش ناگزیر معرفی می‌شود. معشوق در این غزل، هم درمان است و هم ویرانی؛ هم مرهم است و هم مسبب زخم. همین دوگانگی، شعر را از سادگی دور می‌کند و به آن عمق می‌بخشد. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز اما عاشقانه، از معشوق می‌خواهد که حتی اگر سنگ شده، حتی اگر دیوانگی‌اش آشکار است، باز هم لحظه‌ای در کنار او بماند. در بیت‌های پایانی، شاعرازمعشوق می‌خواهدکه ازمستی وبی خبری فاصله بگیرد؛گویی آخرین تلاش برای نجات رابطه‌ای‌ست که در آستانه‌ی فروپاشی ایستاده.
و در پایان، «سوزاندن پیراهن کهنه» استعاره‌ای‌ست ازرهایی،ازپوست‌اندازی، ازدوباره زاده شدن؛ دعوتی برای ترک غصه و بازگشت به خویشتن.🌻این غزل، اعتراف‌نامه‌ای‌ست میان عشق واندوه؛میان خواهش و خستگی؛ میان ماندن و بریدن. شعری که نه فقط خوانده می‌شود، بلکه لمس می‌شود🌻