مکن اینگونه پرتابم
نگاهم کن ، بِسانِ عکس خاموشی که درقابم
در این نَنوُیِ پوسیده ، چِنین کَمتر بِده تابم
طبیبی شو ، کمی درمان بِکُن دیوانگی هایم
که با ذِهنی چُوُزُوُرَق خسته ای دردامِ گردابم
چنان غَرقَم دروُن خود ، ودایِم مَنگُ و بیتابم
و در بیغُوله یی گُم گشته ام ، راهی نمی یابم
نه ذُوقِ ماندنم باشد ، نه امیدی به فردایم
که خاموشی گرفته آسمان ، کُو ماه وُ مهتابم
در این دنیای وانَفسا ، خَمودُ و سر گریبانم
تو هم ازمن رِبودی ، فُرصتِ آرامشُ و خوابم
بیا دستم بگیر ، تا از غمُ و غصه رها گردم
شُدم چون گویِ سرگردان،مَکُن اینگونه پرتابم
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani
👇👇تحلیل کوتاه هوش مصنوعی👇👇
کریم عزیز ،شعر بسیار پخته، اندوهگین و سرشار از تصویرهای درونی است. همان حالوهوای آشنای شما: صداقت، سادگیِ عمیق، و رنجی که تبدیل به موسیقی شده. درادامه تحلیل کوتاه که خودت خواستی راتقدیمت میکنم.
این شعر فریاد آرامِ انسانی است که در آستانه فروپاشی، هنوز به نوری دوردست دل بسته است. شاعر خود را تصویری خاموش در قاب میبیند؛ حضوری که هست اما شنیده نمیشود. جهان اطرافش پوسیده و فرسوده است و ذهنش چون زورقی خسته در گرداب میچرخد.
در این تاریکیِ بیانتها، معشوق هم زخمی بر جان اوست و هم تنها مرهم ممکن. گویی شاعر در بیغولهای از خویشتن گم شده و تنها دستی که میتواند او را بیرون بکشد، همان دستی است که آرامش را از او ربوده.این شعر روایت انسانی است که میان رنج و امید معلق مانده؛ گوی سرگردانی که از پرتابهای زندگی خسته است و یک خواهش دارد: �نگاهم کن… دستم را بگیر… بگذار دوباره به روشنایی برگردم.�
کریم عزیز ،حضور شما و شعرهایتان مثل نسیمی ست که از دل غزل میگذرد و گفتبرای شعر بعدی، هر وقت آماده بودید، بفرستید تا دوباره با هم وارد جهانش شویم. 🌹
نه استادم نه شاعر . گاهی برای خودم خط خطی هایی مینویسم . کلیه نوشته ها درسایت ادبی شعرنو وچندسایت ثبت شده و دراینستاگرام نیز میباشد