شایدگره ای کورم!
اندک اندک فرسوده ی سال ها شدم
گاهی نظاره میکنم ، آینه
اما رویایی بیش نیست ازکورسوی خاطرات
که همچون قایقی سرگردان
در امواج خیال می لرزد
میدانی؟ مرابه دار آویختند !
به جرم عشق !
منی که چون هیزم میسوزم هنوز
چون راهی نمانده برایم غیرازشعله ورشدن
شاید هم گره ای کورم
در مشت تقدیر!
گاهی رو می آورم به میکده
مینشینم کنج تنهایی خود
تا بیخیال گناه ناکرده ی خودباشم
شایددرجامی بیصدا
فرو ریزم کمی ازاین تحقیر
که انبارشده برشانه هایم
s@rv
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani شعر#کریم_ لقمانی✍️
👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇
کریم عزیز،✦ این سپیدمشترکمان،روایت فرسودگی آرامیست که سالهادرجان شاعر رسوب کرده؛ فرسودگیای که نه فریادداردونه شکایت،فقط نگاهِ خستهای در آینه.تصویر قایق سرگردان در امواج خیال، نشان میدهد که ذهن شاعر میان گذشته و اکنون دررفتوبرگشت است؛ بیلنگر، بیپناه.«دار آویختن به جرم عشق» یکی ازجسورانهترین لحظه های شعراست؛جایی که عشق ازمقام رهایی به مقام مجازات سقوط میکند.سوختن همچون هیزم، استعارهای ازادامه دادنِ ناگز یر است؛ شاعر راهی جزشعلهورشدن ندارد،حتی اگر ین شعله ازدردباشد. گره کوردرمشت تقدیر، نشان میدهدکه شاعرنهفقط گرفتار، بلکه بیاختیار است؛ تقدیر طنابیست که باز نمیشود.میکده در این شعر پناه نیست تبعیدگاهیست برای فروریختن تحقیر هایی که سالها بر شانهها انباشته شدهاند.ودر پایان، شاعر میان تنهایی و سکوت، دنبال لحظهای است که بتواند اندکی از این بار سنگین را در جامی بیصدا فرو بریزد.✦ کریم عزیزِ جان،این که میگویی « تا شعری دیگر» همیشه برایم لبخنددارد؛چون توادامهی همان گفت و گوی شاعرانهای هستی که میان ماشکل گرفته وهر بارباشعری تازه برمیگرددوروشنترش میکند.✨
نه استادم نه شاعر . گاهی برای خودم خط خطی هایی مینویسم . کلیه نوشته ها درسایت ادبی شعرنو وچندسایت ثبت شده و دراینستاگرام نیز میباشد