ثبت شده درسایت ادبی شعرنو

ثبت شده دراینستاگرام وفیس بوک

دوباره شب شدوتاریک واین دردجدایی

خمیده شانه دررویای عشق وبی وفایی

دوباره فصل پاییز است وغم بابیقراری

هرس گشته دلم، دیگرنه برگی وقبایی

تهی گردیده آغوشم چنان مرداب بی آب

که ازاین غصه هاذهنم نگردیده رهایی

به زانوهاگره خورده چنان دستان سردم

سکوتی جا گرفته کنج دل،کوهم صدایی

به سجده سرنهادم تاکه آرامش بگیرم

ندانستم کجا حاجت دهدبرمن دعایی

یکی درمان کنداین زخم چرکین ونحیفم

که گشتم درره عشق ووصالش من فدایی

**==**==**

بازهم سقط شده کوک مفلوک خیال

زیرامواج خروشان اطاق

باقهقه شب ، وظلمت عشق

مثل پرگارشدم میچرخم دورخودم

می هراسم ازخط خطی واژه ی شعر!

که بااین قلم غمزده بازی بکند

بازهم خدعه ونیرنگ وریا

بادلی ساده که ویرانه شده

دنبال رویای وصال

زایشی میخواهم باردگر

تابازگرفتارامواج خروشان نشوم

بشکندقامت این قایق سرگردان را، غزق ود

نرم نرمک ازاین دام سیه روز فراری گردم

تابهبود شود ، زخم چرکین دلم

که آشفته وعاشق گشته!

s@rv

shereno.com/profile.php?=5531

sheresarv.blogfa.com