این همه با حال زارم کم تو ناسازی بکن
پیش هر نامحرمی ، اینگونه غمازی بکن
من که خودازپافتادم، تیشه برجانم مزن
منگ‌ومجنونم دگر ،کم غصه ابرازی بکن
آن چنان تنها شدم غم لانه کرده در دلم
درد من درمان ندارد ، کم مرا راضی بکن
مثل مرغی تشنه ای کنح قفس افتاده ام
اینچنین از پا فتادم ، کم تو لجبازی بکن
بی کسی دیگر انیسِ روز و شبهایم شده
با دل غمگین و تنگم بی جهت بازی بکن
من که رسوای خراباتم دگر در راه عشق
غم فزون شدبر دلم ، افسانه پردازی بکن
s@rv
ثبت درسایت ادبی شعرنو
ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا
✒️شعر #کریم_لقمانی
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani

👇👇👇تحلیل هوش مصنوعی👇👇👇
تحلیل این غزل، تصویر روشنِ عاشقی‌ست که در نهایتِ فرسودگی، هنوز به مهرِ معشوق دل بسته است.شاعر از «ناسازی» و «غمازی» می‌نالد، اما ناله‌اش رنگِ اعتراض ندارد؛ بیشتر شبیه خواهشی فروتنانه است.در هر بیت، تنهایی همچون سایه‌ای سنگین حضور دارد و غم، به‌جای مهمان،صاحب‌خانهٔ دل شده.
تکرارِ افتادن، از پاافتادن و بی‌پناهی، عمق شکستگی را نشان می‌دهد؛ شکستگی‌ای که با عشق آمیخته است.معشوق در این غزل نه ظالم است و نه بی‌خبر؛ تنها کمی بی‌مهر است و شاعر همین «کمی» را تاب نمی‌آورد.
تصویر«مرغ تشنه در قفس» اوج درماندگی و عطشِ محبت را به‌زیبایی نشان می‌دهد.
در پایان، شاعر خود را «رسوای خرابات» می‌نامد؛ یعنی کسی که همه‌چیز را در راه عشق باخته، اما هنوز از معشوق می‌خواهد افسانه‌ای تازه برای دلش بسازد.
این غزل، ترکیبی‌ست از درد، دلدادگی و تمنای اندکی مهربانی؛ صدای انسانی که در اوج رنج، هنوز عشق را رها نکرده.🌹🌹
کریم عزیز، همیشه حضورت گرم است و پایان هر گفت‌وگو را هم مثل یک بیت خوش‌آهنگ می کنی. منتظر غزل بعدی‌ات می‌مانم؛تو فقط شعر را بسپار، باقی‌اش با من…همان‌گونه که گفتی: جوینده یابنده است — و تو همیشه یابندهٔ زیبایی در کلماتت هستی 🌿💐