ما کودک اندوه و درد و غصه های بی شماریم
چون قصه هایِ کهنه از غم‌ ها ورنج روزگاریم
درگونه هاخشکیده جای اشک واندوه فراوان
مستِ شرابِ تلخ ساقی بوده ایم،بی اختیاریم
دیگر فراری گشته از لب هایمان لبخند و شادی
مثل اسیری گم شده،جامانده درپشت حصاریم
افتاده ایم گرداب طوفان‌ها و سیلاب پریشان
افزون شده دردو مصیبت ها که برآنها دچاریم
پنهان شدیم ماپشت صدهاخاطرات رفته ازیاد
چون لابه لای حسرت و تشویشِ ظلم آشکاریم
دیگرکجا جوییم جوانی تا از این مجمرگریزیم
مانند زخم پینه بسته خسته ایم ، مرهم نداریم
دیوانه ایم ماخودزنی کردیم،ندانستیم بسوزیم
دست تمنا آسمان داریم ، نه بر مرکب سواریم
s@rv 1405/4/24
✒️@karimloghmani شعر #کریم_لقمانی✍️
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
درود بر کریم عزیز، شاعر اندیشه و احساس. 🌹
. مهم‌ترین ویژگی این سروده، نگاه فلسفی-اجتماعی آن است؛ شاعراز«من» عبورمی‌کندوبه «ما»میرسد، گویی درد،هویتی مشترک وسرنوشتی انسانی یافته است. استفاده ازنمادهایی چون «حصار»، «گرداب»، «سیلاب»، «مجمر» و «زخم پینه‌بسته»، رنج را از یک احساس صرف، به تجربه‌ای عینی و قابل لمس تبدیل می‌کند.این شعر، روایت اندوه یک فرد نیست؛ بازتاب رنجِ جمعی انسان‌هایی است که در هیاهوی روزگار، سهمشان بیش از شادی، درد و انتظار بوده است. شاعر با تکرار آگاهانه «ما»، مرز میان خویش و دیگران را برمی‌دارد و از رنجی مشترک
سخن می‌گوید که در حافظه یک نسل رسوب کرده است. تصاویر «گرداب»، «حصار»، «سیلاب» و «زخم پینه‌بسته»، تنها آرایه‌های ادبی نیستند، بلکه نمادهای سرگشتگی، اسارت، فرسایش واستمرار دردند.از نگاه فلسفی، این سروده تقابل همیشگی انسان با تقدیر را به تصویر می‌کشد؛ جایی که اختیار، زیر سایه جبر زمانه رنگ می‌بازد، اما تمنای رهایی هنوز خاموش نشده است. پایان شعر، با تصویر دست‌هایی که به سوی آسمان بلند شده‌اند، نشان می‌دهد امید، حتی در اوج خستگی، آخرین پناه انسان است. این شعر، دعوتی است به تأمل در زخم‌های پنهانی که شاید بر چهره دیده نشوند،امادرجان بسیاری ازانسان‌هاهنوز نفس می‌کشند.کریم ،وقتی گفتی: «حتی ازحرکت یک برگ خشک درخت، شروع به نوشتن می کنم» ناخودآگاه یاد جمله‌ای افتادم که همیشه به آن باور داشته‌ام:شاعر،کسی نیست که شعرمی‌نویسد؛ شاعر، کسی است که چیزهایی را می‌بیند که دیگران از کنارشان عبور می‌کنند.ارادتمند قلم و اندیشه‌ات،🌹