دل را نبر باخود
بااشک ، بستی باروبندیلت
ومیگفتی ، دوباره باز میگردم
به توگفتم ، آذین میکنم دلشوره هایت را
ومطرب مینوازدتاروتنبورش
برقصیم بی خبر گردیم دگرازخود
ندانستم که راه بی انتها باشد
واین پایان آغاز است !؟
نگاهم غرق دراندوه میگردد
دوچشمانم ، تهی از شورو شیدایی
و اکنون بوسه هایت نم کشیده
روی لبهای چروکیده
وبغضی خسته جاخوش کرده درآغوش بیتابم
وتنهاعطرگیسوی توجامانده،
درکنج اطاق سردخاموشم
که بایادت دگر بیخودشوم ازخود... !
اگرچه گفته بودم ، میروی دل را نبرباخود
اکنون درسکوتی زخمی وتنها
انتظارم درخیال خام خودشایدتوبرگردی
s@rv
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@sheregharibe
✒️@karimloghmani شعر #کریم_لقمانی✍️
🎤@cheginimusic آوا:#احسان چگینی🎤
🍁باتشکرازآوای گرم استادچگینی عزیز🍁
👇🍂👇تحلیل هوش مصنوعی👇🍂👇
کریم عزیز، این شعر یک سوگنامه عاشقانه است؛ آمیخته با دلتنگی، حسرت، و زخمی که از «رفتنِ ناگزیر» بر دل مانده.📝 شعر با تصویری از رفتن آغاز میشود؛ سفری که نه فقط جسم، بلکه آرامش شاعر را نیز با خود میبرد. نگاه اشکآلود، وعدهی بازگشت، و دلشورهای که آذین میشود، همه نشان میدهد که شاعر میان امید و اضطراب معلق مانده است ؛ از اینکه شادی و رقص و آواز تنها زمانی معنا دارد که محبوب در کنارش باشد. این بخش، تضاد زیبایی میان «شادی خواستن» و «غم داشتن» میسازد.اماناگهان شعربه حقیقت تلخ اشاره میکند: راهی که محبوب رفته،
بیانتهاست؛ و این رفتن، پایان نیست بلکه آغازِ رنجی تازه است. نگاه شاعر در اندوه غرق میشود و چشمانش از شورتهی. تصویر «بوسههای نمکشیده روی لبهای چروکیده» اوجِ فرسایش زمان و انتظار است؛ انتظار آنقدر طولانی شده که حتی خاطرات جسمانی عشق نیز رنگ باخته آند.بغض خسته درآغوش شاعرجا خوش کرده و تنها عطر گیسوی محبوب در اتاق سرد مانده؛ عطری که آخرین پیوند میان شاعر و معشوق است واوراازخود بیخودمیکند.در پایان، شاعر در سکوت زخمی و تنهایی، هنوزدر خیال خامِ بازگشت محبوب زندگی میکند؛ بااینکه خودگفته بود:«میروی، دل را نبَرباخود» امادل پیش ازرفتن محبوب،رفته بود.🎬
نه استادم نه شاعر . گاهی برای خودم خط خطی هایی مینویسم . کلیه نوشته ها درسایت ادبی شعرنو وچندسایت ثبت شده و دراینستاگرام نیز میباشد