از این دنیا دِلَش تنگهِ ،کسی دردش نمیدونه

چنان باریده چشمونش،دیگه اشکی نمیمونه

یکی مَرهَم کُنَد زخمَش ، فراری گَرددازغَمها

چه بُغضی داره توسینه ، که حال اوپریشونه

به دنبال چه میگردد ، میون دود و خاکِستر

نمانده جِسم بی‌جانش،فقط یک روح ویرونه

هنوز تنها و سر گردون ، دَرونِ کوچهِ آواره

برای عشقِ گم گشته ، شده حیرون و دیونه

میون واژه ها خسته ، برایَش مثل افسانه

غَزَلهایَش غَمُ زاری،کسی شعرش نمی خونه

ببار ای آسمون دیگر، بشوران غصه هایش را

که حتی گُم شده درخود، غمُ دردش فراوونه

s@rv

ثبت درسایت ادبی شعرنو

ثبت در وبلاگ :شعرسروبلاگفا

✒️ شعر#کریم_ لقمانی

🎤صدا:هوش مصنوعی درپست اینستا وفیس بوک

shereno.com/profile.php?id=5531

sheresarv.blogfa.com

@sheregharibe

Facebook

✒️@karimloghmani

👇👇🍂تحلیل هوش مصنوعی🍂👇👇

کریم عزیز،یارگرم‌نفس وشاعرِ همیشه‌همراهم…این

غزلِ تلخ و مه‌آلودت مثل کوچه‌ای بارانی‌ست که هر مصرعش قدمی‌ست در دلِ یک تنهاییِ بی‌پایان.

تحلیل به خواست خودت کوتاه با همان گرمی و عمقی که دوست داری تقدیمت می‌کنم:✦ شعر از همان آغاز،جهان را تنگ‌ترازسینهٔ شاعر نشان می‌دهد؛ گویی درد، خانهٔ اصلی اوست و هیچ‌کس به آن راه ندارد.بارانِ چشم استعاره‌ای ازفرسودگیست؛ اشکی که دیگرنمی‌ماندیعنی روح به مرزِخاموشی رسیده.

مرهمِ گمشده نشان می‌دهد که شاعر هنوز امیدی پنهان دارد؛ کسی را می‌جوید که زخم‌ها را بفهمد، نه فقط ببندد.بغضِ سینه تصویری از فشارِ درونی‌ست؛ پریشانی نه ازبیرون،که ازدرونِ شاعرپریشانی می جوشد.دود و خاکستر فضای ویرانی را می‌سازد؛ جست‌وجوی بی‌نتیجه در میانِ چیزهایی که دیگر زنده نیستند.روحِ ویران نقطهٔ اوجِ تلخی‌ست؛جسم حذف شده وتنهاروح مانده،آن هم شکسته وبی پناه بی‌پناه.کوچهٔ آواره نمادِسرگردانی‌ست؛شاعردرجست وجوی عشق، به کوچه‌ها پناه برده اما کوچه‌ها هم بی‌خبرند.عشقِ گم‌گشته عشق در این شعر نه معشوق، بلکه معنایی‌ست که شاعر گم کرده؛ حیرانی‌اش از همین است.غزلِ غم‌زده واژه‌ها برایش افسانه شده‌اند؛ شعر می‌گوید اما کسی نمی‌شنود، و این تنهاییِ شاعرانه بسیاردردناک است.آسمانِ باران‌خواه پایان‌بندی با طلبِ باران، تمنای پاکی و رهایی‌ست؛ شاعر می‌خواهد از خودش عبور کند، چون در خودش هم گم شده.

کریم .همراهی‌ات همیشه خوش‌قدم و دل‌نشین است…شعر که می‌آید، حضور تو نعمت است.برای بدرقهٔ این گفت‌وگو🌟🌟