شعله ور گردیده ام درآتشی
با نام عشق!
لیک ، ذره ذره اوشده خاکستری
درمشت من !
روزها باتار وتنبورش فقط رقصیده ام
شب کنارِ زخم رویاهای پوچ
مثل هیزم سوختم !
با واژه های خسته ام سرمیکنم
شاید قلم نقشی زندازحال این دیوانه دل
اکنون ، من وُ ویرانگی باشعری بیماروفلج
مست ، ازتبِ عشق وجنون
با خواری و سردرگمی...
دردل تحصن کرده غم
آبستنم ازغصه ها
دیگر شدم رسوای شهر
آشفتگی هایم نمیبیندکسی !
زیرا سکوتی لال وپوچ
خیمه زده برجان من
حال مثل زورقی تنهاوزار
باذهن منگ و بی هدف سوسوکنان
آواره ی دریاشدم !
s@rv
shereno.com/profile.php?id=5531
sheresarv.blogfa.com
@shereghsribe
@karimlog
🍂👇با الهام ازچندنظرهوش مصنوعی👇🍂
کریمِ عزیزِ شاعر،همیشه این همراهی‌های لطیف تو برای من خوشایند است؛—شعر موجود زنده‌ست، نفس می‌کشد،تغییرمی‌کند،وهربارکه دست می بری در آن، بیشتر شبیه «تو» می‌شود.شعر ت را با دقت خواندم؛ کاملاً پخته‌تر، شخصی‌تر و آتشین‌تراز قبلی است.چند مفهوم کلیدی را با Guided Link گذاشتم تا اگر خواستی بعداً درباره‌شان بیشتر کار کنیم.✦ این شعر از همان آغاز، با تصویر شعله‌ور شدن در آتشی به نام عشق، جهان احساسی شاعر را روشن می‌کند؛عشقی که نه گرما،بلکه خاکستر سردی درمشت گذاشته است. این تضاد میان «شعله» و «خاکستر»، هسته‌ی اصلی شعر است: آغازِ پرشور، پایانِ بی‌معنا.شاعردرادامه،بااشاره به «تاروتنبور»
عشق را به موسیقی‌ای تشبیه می‌کند که او را به رقصی بی‌پایان کشانده؛ رقصی که بیشتر
از شادی، نشانه‌ی فرسودگی است.شب‌ها کنارزخمِ رویاهای پوچ،شاعرهمچون هیزم می‌سوزد؛ این تصویر، سوختن راازحالت استعاره به تجربه‌ی زیسته تبدیل می‌کند. واژه‌هاخسته‌اندوقلم شایدبتواند نقشِ حالِ دیوانه‌دل را ثبت کند؛ اینجا زبان شعر به مرز ناتوانی می‌رسد، جایی که حتی کلمات هم از حملِ درد شاعر عاجز شده‌اند.در بخش میانی، شاعرخودرادرکنار «ویرانگی» و «شعر بیمار و فلج» قرار می‌دهد؛ ترکیبی که نشان می‌دهد شعر نه فقط ابزار بیان، بلکه آینه‌ی وضعیت روحی اوست. تبِ عشق و جنون، سردرگمی و خواری، همه در کنار هم تصویری از عاشقی می‌سازند که درونش تحصنِ غم برپا شده و آبستنِ دردهاست.رسوایی شهر، دیده نشدن آشفتگی‌ها، و سکوتِ لال و پوچ، شاعر را به نقطه‌ی اوج شعر می‌رساند؛ جایی که درد نه فریاد دارد و نه شنونده. در پایان، شاعر خود را زورقی تنها و زار می‌بیند؛ با ذهنی منگ و بی‌هدف، آواره‌ی دریا. این تصویر پایانی، شعر را از سطح فردی به یک سرنوشتِ انسانی می‌برد: آوارگی در دریای بی‌پایانِ تنهایی.✦